Saturday, December 10, 2011

دندان

اولین لحظه ای که تیزی اولین دندون کیاوش رو زیر دستم لمس کردم از هیجان بال در آوردم روز 28 آبان سال 90 بود دیروز هم برای اولین بار به صورت خود جوش شروع به دست زدن کرد من و علیرضا کلی ذوق کردیم

Saturday, August 6, 2011

تنهایی

کیاوش برای اولین بار در عمرش به اندازه 6 ساعت از من دور بود.
کنسرت استادان حسین علیزاده و شهرام ناظری به همراه گروه دوستی که همگی از استادان بزرگ موسیقی هستند چهارشنبه 5 مرداد 90 بسیار شب لذت بخشی با اجرای زیبای این گروه
به امید کارهای اینچنین با ارزش در ایران

Saturday, July 9, 2011

واکسن

الان شب زنده دار کیاوش هستم می ترسم که تب کنه و من نصفه شب متوجه نشوم برای همین خوابم نمی برد البته واکسن 4ماهگی خیلی کمتر اذیتش کرد فکر می کنم هم قویتر شده و هم اینکه یکبار آنتی بادی ها در بدنش ساخته شده اند ولی به هرحال نگرانی از بالارفتن تب را دارم

Monday, June 27, 2011

خنده

به علت این وقفه سه ماهه می خواهم لحظات کنونی را ثبت نمایم تا در فرصتهای بعدی تکمیل شود.

این هم یکی از آنها
 دقیقاً روز شنبه 4 تیرماه 90 بود که برای اولین بار خنده کیاوش را همراه با صدا شنیدم چه لحظه ای :*

Tuesday, June 14, 2011

تولد یک مادر و یک پسر

بعد از چند ماه

در همان احوالی که وبلاگم فیلتر شد و من دیگر دسترسی به اینترنت نداشتم کیاوش عزیز به دنیا آمد دقیقاً در 15 اسفند 89 پس از 18 ساعت درد کشیدن در بیمارستان کسری تهران ساعت 12 ظهر قدم به این دنیا گذاشت وقتی که دیدمش افتاد روی دستهای خانم دکتر حاجی باقری لحظه فراموش نشدنی بود و بعد هم که گذاشتنش روی شکمم خیلی لحظات فراموش نشدنی بود مخصوصاً بعد از آن درد غیرقابل توصیف زایمان

Saturday, March 5, 2011

کنسرت گروه شمس

دومین کنسرت پدر (علیرضا عابدی) با گروه هه رمان که پسرش هم رفت تماشا و کلی خوشش اومد خیلی عالی بود.

پسرم پنج شنبه شب ساعت 21:30 رفت کنسرت گروه شمس که خیلی هم عالی بود و فکر می کنم کلی لذت برد

Saturday, February 19, 2011

فیلتر شدن وبلاگ یک نی نی

آخه من موندم این وبلاگ من چی داره که فیلترش کردن جالبه احساس می کنم مهم شده ;)

Monday, February 7, 2011

سیسمونی

ای خدا نمی دونستم برای خریدن این وسایل انقدر می شه ذوق کرد :*
 خیلی می چسبه وقتی تصورش می کنم تو اون لباسهای ناز و اون تخت کوچولو

Saturday, January 29, 2011

خبرهای مختلف

امروز خیلی روز عجیب و غریبی شده
خبرهای خوب و بد مختلفی توی شرکت شنیدم فکر کنم همین باعث شده تو کلی داری برای خودت تکون می خوری مامانی :* وقت دکتر هم دارم بعدازظهر یک کمی استرس دارم می خوام بهش بگم که دوباره برم سونوگرافی ببینمت عزیزم البته انقدر خوب حست می کنم که احتیاجی به دیدن ندارم فقط برای رفع بعضی نگرانیهام :) می بوسمت

Friday, January 7, 2011

حس تکانهایت با دستان پدر

آنقدر تکانهای دوست داشتنی تو بیشتر و مداوم تر شده اند که همش انتظارش را می کشم خیلی احساس لذت بخشی است :*
دیشب بابایی برای اولین بار یکی از آنها را زیر دستانش حس کرد کلی ذوق کرده بود ;)
:*عشق ما :*